

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۷۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶
بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن
اندر قفس هستی این طوطی قدسی را
زان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن
چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان
هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن
دردی وجودت را صافی کن و پالوده
وان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن
تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی
ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا، شاعر دعوت میکند که فرد در وحدت و فناءی از خود، خود را بیجا کند و از قید هستی رها شود. او به پالایش درونی و صاف کردن دردها اشاره میکند و بیان میکند که باید به تحصیل معانی عمیق پرداخته و در سفر عرفانی به حقیقت نزدیک شود. همچنین، از شخص میخواهد که در زمینه روحانی به بالاترین مراحل برسد و عشق را تجربه کند، بهگونهای که در هر دو حال، هم در حالت غفلت و هم در حال آگاهی، حضور داشته باشد. اشاره به شخصیتهای عرفانی مانند موسی و شمس الحق تبریزی نیز به بسط معنا و نقش آموزگاری در این سفر میافزاید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
