

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۷
در این دم همدمی آمد خمش کن
که او ناگفته می داند خمش کن
ز جام باده خاموش گویا
تو را بیخویش بنشاند خمش کن
مزن تشنیع بر سلطان عشقش
که او کس را نرنجاند خمش کن
اگر در آینه دم را بگیری
تو را از گفت برهاند خمش کن
ز گردشهای تو می داند آن کس
که گردون را بگرداند خمش کن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و رازهای نهان اشاره میکند و از همدمی سخن میگوید که در حال حاضر به او نزدیک شده است. او از عشق حرف میزند و میخواهد که در این مسیر بیخیالی و سکوت را پیشه کند، زیرا عشق حقیقی نمیخواهد کسی را براند یا آزار دهد. شاعر همچنین بر اهمیت توجه به اندیشههای خود تأکید میکند و از مخاطبش میخواهد از پیشداوری یا قضاوت درباره عشق و دنیای اطرافش خودداری کند. در پایان، او به ناپایداری این عالم و عالمهای دیگر اشاره میکند و بر اهمیت درک حقیقت جاری در عشق تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
