

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۸
ندا آمد به جان از چرخ پروین
که بالا رو چو دردی پست منشین
کسی اندر سفر چندین نماند
جدا از شهر و از یاران پیشین
ندای ارجعی آخر شنیدی
از آن سلطان و شاهنشاه شیرین
در این ویرانه جغدانند ساکن
چه مسکن ساختی ای باز مسکین
چه آساید به هر پهلو که گردد
کسی کز خار سازد او نهالین
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به بیان ندا و دعوتی از جان به خودآگاهی و بلندپروازی میپردازد. شاعر از شنونده میخواهد که از حالت پست و دردی پرهیز کند و به آغوش آسمان بالا برود. او تأکید میکند که زندگی در غفلت و جدا از یاران معنادار نیست و اهمیت دارد که چگونه جان خود را زینت بخشیم و آن را به حکمت و عشق جلا دهیم. همچنین، در این مسیر، باید از پیوندهای بیمعنا و نادرست خودداری کرده و به عمق حقیقت و انسانیت بپردازیم، تا در نهایت به مقام والای خود برسیم. شاعر در انتها از خدا میخواهد که در این مسیر، او را و دیگران را به علم و حکمت هدایت کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
