

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۹۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۹
دل خون خواره را یک باره بستان
ز غم صدپاره شد یک پاره بستان
بکن جان مرا امروز چاره
وگر نی جان از این بیچاره بستان
همه شب دوش می گفتم خدایا
که داد من از آن خون خواره بستان
دل سنگین او چون ریخت خونم
تو خون من ز سنگ خاره بستان
به دست دل فرستادم دو سه خط
یکی خط را از آن آواره بستان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج دل خود میگوید که به شدت دچار حزن و آشفتگی است. او از خداوند میخواهد که چارهای برای این غم و اندوه پیدا کند و در غیر این صورت جانش را تسلیم میکند. شاعر با توجه به حال و هوای آشفتهاش، به عشق اشاره میکند و میخواهد از تجارب خود و دلتنگیهایش دیگران عبرت بگیرند. او از دل سنگینش و چگونگی تاثیر عشق بر او صحبت میکند و در نهایت به ناتوانی خود در مقابله با این احساسات اشاره دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
