

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱
بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را
خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن
بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را
ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه
تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را
در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم
با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را
جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی
کز چهره مینمودی لم یتخذ ولد را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
این شعر درباره یک مجلس سماع و پایکوبی و شادی است که شاعر در آن یار خود را در اوج مستی و نشاط خطاب قرار داده است. او در این غزل از زنده گشتن معجزهوار، زیبایی چشم یار، زیبایی مافوقبشری محبوب و بیهوشی و مستی گفتهاست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
