

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۲۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۰
دیر آمدهای مرو شتابان
ای رفتن تو چو رفتن جان
دیر آمدن و شتاب رفتن
آیین گل است در گلستان
گفتی چونی چنانک ماهی
افتاده میان ریگ سوزان
چون باشد شهر شهریارا
بی دولت داد و عدل سلطان
من بیتو نیم ولیک خواهم
آن باتویی که هست پنهان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از معشوقی سخن میگوید که دیر آمده و به سرعت در حال رفتن است، شبیه به جان که به ناگهانی ترک میکند. او این وضعیت را به آیینی در گلستان تشبیه میکند و از احساس تنهایی و فقدان در غیاب معشوقش شکایت دارد. در ادامه، به تمایل انسان به نور و گرما اشاره میکند و نشان میدهد که وجود معشوق، مانند خورشید، زندگی را شاداب میکند. شاعر در نهایت مخاطب را به تفکر دربارهٔ دو نوع مرغ میخواند و به واقعیتهای پنهانی اشاره میکند که در این دوگانگی وجود دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
