

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۱
عقل از کف عشق خورد افیون
هش دار جنون عقل اکنون
عشق مجنون و عقل عاقل
امروز شدند هر دو مجنون
جیحون که به عشق بحر می رفت
دریا شد و محو گشت جیحون
در عشق رسید بحر خون دید
بنشست خرد میانه خون
بر فرق گرفت موج خونش
می برد ز هر سوی به بیسون
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به تمایز و تضادهای عشق و عقل میپردازد. مولانا بیان میکند که عشق و عقل به حالت جنون درآمدهاند و در دریای عشق، جیحون به دریا تبدیل میشود. در دنیای عشق، انسانها از خود گم میشوند و به جایی میرسند که نه زمین است و نه آسمان. در این حالت، دو وادی پیش روی انسان است: یکی آتش و دیگری گلستان. او را به سوی آتش میفرستند تا به تجلی و کمال برسد، اما اگر به گلستان برود، خود را در آتش میبیند. در پایان اشاره به شمسالدین و فضل او در مقایسه با دیگران میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
