

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۴۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۶
کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من
تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبول
بودمی بیدام و بیخاشاک در عمان من
غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود
هر کسی را ره مده ای پرده مژگان من
سخت نازک گشت جانم از لطافتهای عشق
دل نخواهم جان نخواهم آن من کو آن من
همچو ابرم روترش از غیرت شیرین خویش
روی همچون آفتابت بس بود برهان من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شدت از دلبستگی خود به معشوق میگوید و آگاهی از عشق را چیزی معجزهآسا میداند. او آرزو میکند که هیچ کس جز معشوقش را نشناسد و به زیبایی و نور او معترف است. از لطافت عشق و تأثیر آن بر جانش سخن میگوید و احساس میکند که بدون حضور معشوق، زندگی معنایی ندارد. توصیفاتی از معشوق به نحوی زیبا بیان شده که او را تنها دلیل حیات خود میداند. در پایان، شاعر به ارتباط عمیق و غیرقابل تفکیک خود با معشوق اشاره میکند و در احساسات درد و عاشقانهاش غرق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
