

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۹
هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن
خود مرید من نمیرد کآب حیوان خورده است
وانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن
ای نجات زندگان و ای حیات مردگان
از درونم بت تراشی وز برونم بت شکن
ور براندازد ز رویت باد دولت پردهای
از حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من
ور می لب بازگیری از گلستان ساعتی
از خمار و سرگرانی هر سمن گردد سه من
ور زمانی بیدلان را دم دهی و دل دهی
جان رهد از ننگ ما و ما رهیم از خویشتن
گر ندزدید از تو چیزی دل چرا آویختهست
چاره نبود دزد را در عاقبت ز آویختن
گر چنین آویختن حاصل شدی هر دزد را
از حریصی دزد گشتی جمله عالم مرد و زن
اندر این آویختن کمتر کراماتی که هست
آب حیوان خوردن است و تا ابد باقی شدن
چاشنی سوز شمعت گر به عنقا برزدی
پر چو پروانه بدادی سر نهادی در لگن
صورت صنع تو آمد ساعتی در بتکده
گه شمن بت می شد آن دم گاه بت می شد شمن
هر زمانی نقش می شد نعت احمد بر صلیب
سر وحدت می شنیدند آشکارا از وثن
عشقت ای خوب ختن بر دل سواره گشت گفت
این چنین مرکب بباید تاختن را تا ختن
شور تو عقلم ستد با فتنهها دربافتم
شور و بیعقلی بباید بافتن را با فتن
من کجا شعر از کجا لیکن به من در میدمد
آن یکی ترکی که آید گویدم هی کیمسن
ترک کی تاجیک کی زنگی کی رومی کی
مالک الملکی که داند مو به مو سرّ و علن
جامهٔ شعر است شعر و تا درون شعر کیست
یا که حوری جامهزیب و یا که دیوی جامهکن
شعرش از سر برکشیم و حور را در بر کشیم
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
پس از شعر
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای عشق و عرفان میپردازد و از دوگانههای زندگی و مرگ، شعور و جنون، و ظاهر و باطن صحبت میکند. او به جستجوی حقیقت و نجات از زوال میباشد و به قدرت عشق و جذبه آن در جان انسانها اشاره دارد. همچنین، از ناپایداری دنیا و تعارضات بین بقا و فانی بودن یاد میکند و تأکید میکند که عشق میتواند انسانی را از بند خویشتن رها کند. شاعر در نهایت به تلاقی زبان و شعلههای عشق اشاره میکند و به این نکته میرسد که حقیقت پنهان در باطن شعری نهفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.