

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۸
ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
ذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن
سال سال ماست و طالع طالع زهرهست و ماه
ای دل این عیش و طرب حدی ندارد تن بزن
تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسید
گر تو را باور نیاید سنگ بر آهن بزن
بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببین
بر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن
عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نوشیدن شراب و شادمانی دعوت میکند و از ساقی میخواهد که بر او مستی را بنماید. او بر این باور است که از فردا خبری نیست و لذا باید از لحظه حال لذت برد. به تصویر کشیدن شادابی و زیبایی طبیعت، نشاندهنده حال خوش و نشاط زندگی است. همچنین توصیه میکند تا از عقل و شادی بهرهمند شوند و به سمت خوشیها روند، در حالی که به تحولات و زیباییهای پنهان عالم نیز اشاره دارد. در نهایت، به حس صنایع دستی و هنر در دنیای اشیاء و تامین آن اشاره میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
