

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۳
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنو
دل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین
دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غم
عشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین
دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرا
لیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این
از در دل درشدم امروز دیدم حال او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج ناشی از فراق محبوبش سخن میگوید که باعث سپید شدن موی او و چروکیده شدن صورتش شده است. او بیان میکند که گوشش از غیرت میگوید، اما دلش نمیخواهد چهره محبوب را ببیند. شاعر سعی میکند با شادیهای ظاهری غم را فراموش کند، اما غم او را احاطه کرده است. در ادامه، او به درون دل خود میرسد و حال و احوال خود را نارس و غمانگیز توصیف میکند و در گفتگویی با دلش، از دوری محبوب و دردهایش میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
