

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۸
چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان
به شکرخانه او رفته به سر لب شکران
مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان
خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد
همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان
چه خوشیهای نهان است در آن درد و غمش
که رمیدند ز دارو همه درمان طلبان
بس بود هستی او مایه هر نیست شده
بس بود مستی او عذر همه بیادبان
عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد
که همان بیسببی شد سبب بیسببان
