

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی
تا نمایم همه را بیز جگر خندیدن
به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأثیر عشق و حال و هوای خندیدن در زندگی و ارتباط آن با وجود انسانی میپردازد. او بیان میکند که عشق به او یاد داده است چگونه حتی در سختیها و مشکلات نیز بخندد و خوشحال باشد. همچنین اشاره دارد که هرچند از عدم و ناچیزی متولد شده، اما در اثر عشق، خندیدن را آموخته و این حالت شادیبخش را در همه حال حفظ کرده است. شاعر با تشبیههای مختلف و ارجاعات به عناصر طبیعی و اجتماعی، بر اهمیت خندیدن به عنوان یک بُعد معنوی و احساسی در زندگی تأکید میکند و میخواهد که دیگران نیز این شادی را تجربه کنند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
