

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۹۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۵
اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان
همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان
همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
نظر اولشان زنده کند عالم را
در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان
ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند
بودهام نعره زنان رقص کنان بر درشان
گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا
بو گرفتهست دل و جان من از عنبرشان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف عظمت و زیبایی موجودات آسمانی و روحانی میپردازد که چنان درخشان و تأثیرگذارند که جهان را زنده میکنند. شاعر از ارتباط عمیق خود با این موجودات صحبت میکند و میگوید که آتش عشق آنها او را به وجد میآورد. او به مخاطب هشدار میدهد که اگر به این روحانیات و زیباییها توجه نکند، از بوی آنها بینصیب خواهد ماند. همچنین، شاعر به وحدت و پیوستگی تمام موجودات اشاره کرده و تاکید میکند که همه عالم در یک نقطه مشترک غرق شدهاند و نمیتوانند از شکر وجود آن موجودات بهره ببرند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
