

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۹۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۹
مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن
مر تو را عاشق دل داده و غمخوار بسی است
جان و سر قصد سر این دل غمخواره مکن
نظر رحم بکن بر من و بیچارگیم
جز تو ار چاره گری هست مرا چاره مکن
پیش آتشکده عشق تو دل شیشه گر است
دل خود بر دل چون شیشه من خاره مکن
هر دمی هجر ستمکار تو دم می دهدم
هر دمم دم ده بیباک ستمکاره مکن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دوست خود میگوید که با ستم و جور خود، دل آوارهاش را آزار ندهد و او را به غم بیشتر نیندازد. او از عشق و دلبستگیاش به این دوست سخن میگوید و از او میخواهد که بر حال بیچارهاش رحم کند، چرا که تنها او میتواند چارهساز او باشد. شاعر دل خود را به شیشهای تشبیه میکند که نسبت به آتش عشق آسیبپذیر است و به موانع و بازیهای نفس و دغلهای دنیا اشاره میکند. در نهایت، او از دوست میخواهد که او را رها نکند و دلش را از بند عواطف دنیوی آزاد کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
