

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۰
ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
مرگ بر من شده بیتو مثل شهد و لبن
میتپد ماهی بیآب بر آن ریگ خشن
تا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن
آب تلخی شده بر جانوران آب حیات
شکر خشک بر ایشان بتر از گور و کفن
نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویش
چند پیغامبر بگریست پی حب وطن
کودکی کاو نشناسد وطن و مولد خویش
دایه خواهد چه ستنبول مر او را چه یمن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از هجران و دوری معشوق احساس درد و رنج عمیقی دارد. او میگوید نبود معشوق برایش مانند مرگ است و احساس خوشی و آرامش را از او میگیرد. وی با تشبیه به ماهی بیآب، از بیکسی و نیاز به وصال میگوید و اشاره میکند که حیات بدون عشق به تلخی تبدیل میشود. همچنین، وجود حیات بدون عشق و سرزمین خصوصیت انسان را زیر سؤال میبرد و در پایان، به نوری که عارفان در تاریکیها دارند اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر شرایط سخت باشد، نور حقیقت وجود دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
