

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۱
دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من
که دمم بیدم تو چون اجل آمد بر من
دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد
سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من
خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعل
بدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من
زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام
در خرابی است عمارت شدن مخبر من
شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند
زود انگشت برآرد خرد کافر من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دلبری اشاره میکند که با عشوههایش زندگی را برای او دلپذیر میسازد. او به شدت به معشوق وابسته است و حضور او را ضروری میداند، زیرا بدون او، زندگی معنایی ندارد. شاعر از حال و هوای عشق خود صحبت میکند و شعف خود را از وجود معشوق ابراز میکند. همچنین از میخوارگی و خرابی در عشق سخن میگوید و به باریتعالی در آتش عشق اشاره کرده و از محبوب میخواهد که توجهش را به او معطوف کند. این عشق و حال و هوا شعرش را رونق میبخشد و او خود را در دنیای معشوق غرق میبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
