

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴
سر به گریبان دَرَست صوفی اسرار را
تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را
می که به خُمِ حقست راز دلش مطلقست
لیک بر او همدق است عاشق بیدار را
آب چو خاکی بُده باد در آتش شده
عشق به هم برزده خیمهٔ این چار را
عشق که چادرکشان در پی آن سرخوشان
بر فلک بینشان نور دهد نار را
حلقهٔ این در مزن لاف قلندر مزن
مرغ نهای پر مزن قیر مگو قار را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل مولانا به موضوع عشق و رازهای الهی میپردازد. او به صوفی و عارف اشاره میکند که در جستجوی اسرار وجود است و تأکید میکند که عشق باید در زندگی فرد جاری باشد. مولانا عشق را نیرویی قوی میداند که میتواند انسان را به جنبههای والای وجود برساند و حالتی مستی ایجاد کند. او همچنین به ضرورت رهایی از خویشتن و غفلت اشاره میکند و از پیروی از الهامات الهی سخن میگوید. در پایان، او به شمس تبریزی به عنوان نماینده حقیقت و دین اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
