

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۵۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹
گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتان
آمد آن گلعِذار کوفت مَرا بَر دَهان
گفت که سلطان مَنم، جانِ گلستان مَنم
حَضرتِ چون مَن شَهی، وآنگه یادِ فُلان؟
دفِّ مَنی هین مَخور سیلیِ هَر ناکَسی
نایِ مَنی هین مَکُن از دَمِ هَر کَس فَغان
پیشِ چو مَن کِیقُباد، چَشمِ بَدم دور باد!
حیف نَباشَد که تو یاد کُنی از کِهان؟
جُغد بُوَد کو به باغ یادِ خَرابه کند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از مسایل معنوی و روحانی سخن میگوید و به جستجوی حقیقت میپردازد. او از گفتوگویی با گلی است که نماد زیبایی و حقیقت است و به او یادآوری میکند که در عالم معنوی، نباید به دگرگونیها و زوالهای دنیا توجه کرد. شاعر بر این باور است که افرادی که به یاد گذشتهها و ناکامیها هستند، مثل جغد و زاغ، بهشت را از دست میدهند. او خود را به عنوان شکاری میبیند که در تلهی شعر و خیال گرفتار شده و از این رو به دنبال راهی برای رهایی و رسیدن به گلستان حقیقی است. در نهایت، با تذکری از سمت یک دزد که نشانههایی از غفلت را یادآور میشود، به این واقعیت پی میبرد که باید به جلو نگاه کرده و از دستدادن فرصتهای الهی هراس نداشته باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
