

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۰۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۹
ای تو پناه همه روز محن
بازسپردم به تو من خویشتن
قلزم مهری که کناریش نیست
قطره آن الفت مرد است و زن
شیر دهد شیر به اطفال خویش
شاه بگوید به گدا کیمسن
بلک شود آتش دایه خلیل
سرمه یعقوب شود پیرهن
نور بد و شد بصر از آفتاب
آب بنوشد ز ثری یاسمن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و محبت الهی میپردازد که پناهگاه انسانها در روزهای سخت و پیچیده زندگی است. او عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند معرفی میکند که در آن مهر و الفت میان مرد و زن وجود دارد. همچنین به نمادهایی از زندگی و طبیعت اشاره میکند، مثل شیر مادر به کودکش و تأثیر نور خورشید بر بینایی. شاعر در انتها میگوید که به جای پردازش به جزئیات، بهتر است به توان عشق و زیبایی زندگی توجه کنیم و به آن ببالیم.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
