

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۱
بانگ برآمد ز خرابات من
یار درآمد به مراعات من
تا که بدیدم مه بیحد او
رفت ز حد ذوق مناجات من
موسی جانم به که طور رفت
آمد هنگام ملاقات من
طور ندا کرد که آن خسته کیست
کآمد سرمست به میقات من
این نفس روشن چون برق چیست
پر شده تا سقف سماوات من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حال و هوای خاصی سخن میگوید که در آن تجربهای عرفانی و عمیق از وصال معشوق را توصیف میکند. او از بانگ خرابات و ورود یار به عالم خود یاد میکند و به زیباییهای بیحد معشوق اشاره دارد که فراتر از درک اوست. با ذکر موسی و طور، به درد و شوق دیدار معشوق اشاره میکند و از حضور دل و جان خود در این مسیر سخن به میان میآورد. شاعر در لابهلای کلمات خود به تشریفی که در پی لطف معشوق است، میپردازد و از مستی و نابودی خود در عشق میگوید. در نهایت، به دعوت دل و تسلیم در برابر شه عشق اشاره کرده و بر تنهایی و نیازمندیهای خود تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
