

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۳۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۶
ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو
چون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو
بس اکدش و بس کدخدا کز شور میهای خدا
کردهست اندر شهر ما دکان و خان و مان گرو
آن شاه ابراهیم بین کادهم به دستش معرفت
مر تخت را و تاج را کردهست آن سلطان گرو
بوبکر سر کرده گرو عمر پسر کرده گرو
عثمان جگر کرده گرو و آن بوهریره انبان گرو
پس چه عجب آید تو را چون با شهان این میکند
گر ز آنک درویشی کند از بهر می خلقان گرو
آن شاهد فرد احد یک جرعهای در بت نهد
در عشق آن سنگ سیه کافر کند ایمان گرو
