

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۴۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۸
جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو
آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو
بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود
هم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو
نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز تو
راز برای گوش تو ناز تو هم برای تو
خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بد
خیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو
هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش و توجه به ذات انسان و ارتباط عمیق او با خود میپردازد. او با تأکید بر بینظیر بودن انسان، مخاطب را به درک خود دعوت میکند و از او میخواهد که به زیبایی و رازهای درونش توجه کند. نقش انسان در دوگانگی وجود، به عنوان پدر و پسر، مورد تأمل قرار میگیرد و شاعر به ارزشگذاری درونی او میپردازد. در نهایت، شاعر با بیان اینکه همه چیز در سایه انسان است، به عظمت و اهمیت وجود او اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
