

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۷۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۹
تو جام عشق را بستان و میرو
همان معشوق را میدان و میرو
شرابی باش بی خاشاکِ صورت
لطیف و صاف همچون جان و میرو
یکی دیدار او صد جان به ارزد
بده جان و بخر ارزان و میرو
چو دیدی آن چنان سیمینبری را
بده سیم و بنه همیان و میرو
اگر عالم شود گریان تو را چه؟
نظر کن در مه خندان و میرو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر مولانا به دعوت به عشق و وصال معشوق میپردازد. او از مخاطب میخواهد تا جام عشق را بگیرد و در پی معشوق برود، چراکه یک دیدار از او به اندازهای ارزشمند است که جانها را میفروشد. مولانا به آرزوی دیدن معشوق میپردازد و بر اهمیت آزادگی از قید و بندهای مادی تأکید میکند. او به زیبایی و صفای معشوق اشاره میکند و از آن میخواهد که در سایه لطف و محبت او قرار گیرد، چون معشوق عالیترین کمالات را دارد. در نهایت، شاعر با اشاره به شمس تبریزی به عظمت و جاودانگی عشق الهی میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
