

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹
چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا
چو شیر پنجه نهد بر شکستهآهوی خویش
که: ای عزیز شکارم، چه خوش بود به خدا
گریزپای رهش را کشانکشان ببرند
بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا
بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم
چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا
چو جانِ زارِ بلادیده با خدا گوید
که: جز تو هیچ ندارم، چه خوش بود به خدا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از شادی و لذت ناشی از وصال یار سخن میگوید و آرزو دارد لحظات این وصال به زیبایی و خوشی سپری شود. او خود را در حالتی میبیند که با رسیدن یارش، همه چیز برایش خوشایند میشود، و این ارتباط را با تصاویری از طبیعت و عشق توصیف میکند. همچنین، شاعر به عمیقترین احساسات و خواستههای روحی خود اشاره دارد و از تمایلش برای گم کردن خود در محبت یار سخن میگوید. در نهایت، او به مرحلهای از عشق میرسد که دیگر هیچ چیز برایش اهمیت ندارد و تنها یار برایش موضوع اصلی زندگی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
