

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱
مرا تو گوش گرفتی همیکشی به کجا
بگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را
چه دیگ پختهای از بهر من عزیزا دوش
خدای داند تا چیست عشق را سودا
چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توست
کجا روند همان جا که گفتهای که بیا
مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک گوش
که میزنم ز بن هر دو گوش طال بقا
غلام پیر شود خواجهاش کند آزاد
چو پیر گشتم از آغاز بنده کرد مرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ارتباط عمیق و عاشقانهای که با معشوق دارد، اشاره میکند. او از معشوق میخواهد که او را به مقصدی هدایت کند و در دل او چه چیزی میگذرد. در ادامه، شاعر از حالتی حیرتانگیز سخن میگوید که چگونه وجودش در دست معشوق است و میتواند به او زندگی و جوانی دوباره ببخشد. او از پیر شدن و بندگی در برابر معشوق سخن میگوید و در نهایت به دعا و راز و نیاز با معشوق میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
