

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۵
گر رَود دیده و عقل و خرد و جان، تو مرو
که مرا دیدنِ تو بهتر از ایشان، تو مرو
آفتاب و فلک اندر کَنَفِ سایهٔ توست
گر رَود این فلک و اختر تابان، تو مرو
ای که دُردِ سخنت صافتر از طبعِ لطیف
گر رَود صَفوَتِ این طبعِ سخندان، تو مرو
اهل ایمان همه در خوفِ دَمِ خاتمتند
خوفم از رفتنِ توست ای شهِ ایمان، تو مرو
تو مرو، گر برَوی جانِ مرا با خود بر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از محبوب خود خواهش میکند که نرود و او را ترک نکند. او به زیباییهای وجود محبوب اشاره میکند و میگوید که همه چیز در کنار او زیباست و نبودش باعث درد و ملال است. شاعر از وابستگی عمیق خود به محبوب و ترس از نبود او سخن میگوید و اعتراف میکند که وجود او همچون آب حیات است و بدون او زندگی معنایی ندارد. او همچنین تأکید میکند که هر ذرهای از وجودش به محبت او گره خورده و هجرانش برایش غیرقابل تحمل است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
