

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۷
چهرهٔ زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
دردِ بیحد بنگر، بهر خدا هیچ مگو
دلِ پرخون بنگر، چشمِ چو جیحون بنگر
هر چه بینی بگذر، چون و چرا هیچ مگو
دیٖ خیال تو بیامد به در خانهٔ دل
در بزد گفت: «بیا، در بگشا، هیچ مگو»
دست خود را بگزیدم که فِغان از غم تو
گفت: «من آن توام، دست مخا، هیچ مگو
تو چو سُرنای منی، بیلب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم، ز نوا هیچ مگو»
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج خود سخن میگوید و به معشوق خود میخواهد که در برابر غم و اندوهش سکوت کند و نیازی به گفت و گو نیست. او از چهره زرد و دل پرخون خود میگوید و به خیال معشوق اشاره میکند که به دلش آمده است. شاعر با اشاره به عشق و خواست معشوق، از دست زدن خود به درد ناشی از فراق صحبت میکند و میگوید که معشوقش منبع نوا و سرور اوست. در ادامه، شاعر از آتش عشق سخن میگوید و به زیباییهای آن اشاره میکند، در نهایت جلب توجه به عشق و محبت معشوق را میکند که همه چیز را تحت تأثیر قرار میدهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
