

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۸
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافتهای صُحبتِ هر خام مجو
همه سرسبزیِ جانِ تو ز اقبالِ دلست
هله، چون سبزه و چون بید مرو زین لبِ جو
پُر شود خانهٔ دل ماهرُخانِ زیبا
گُرهی همچو زلیخا، گُرهی یوسف رو
حلقه حلقه بَرِ او رقصکنان، دستزنان
سویِ او خَنبَد هر یک که منم بندهٔ تو
هر ضمیری که در او آن شَه تشریف دهد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به عشق و زیبایی معشوقهاش میپردازد و احساس خود را نسبت به او بیان میکند. او از آنچه که باقی مانده، به تنهایی خود و حضور معشوق مینگرد و به زیبایی و جذابیت او اشاره میکند. شاعر معشوق را به عنوان منبع حیات و مجالس عشق معرفی میکند و میگوید که در این دنیای محبت، هر کس در زیر سایهی او به سر میبرد. او همچنین به تداوم عشق و مقام والای معشوق اشاره دارد و میگوید که همه چیز در برابر زیبایی و صفات او ناچیز و کمارزش است. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که سرشت و وجود معشوق به اندازهای ارزشمند است که قابل توصیف نیست و دیگران در برابر او هیچند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
