

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکَر هیچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج، مگو
ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:
«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»
گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر میترسم»
گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تعبیری عاشقانه و عارفانه از عشق و معشوق سخن میگوید. او خود را غلام قمر معرفی میکند و از غیر معشوق چیزی نمیخواهد بشنود. عشق به او میگوید که باید رنجها را رها کند و فقط به گنج عشق توجه کند. شاعر در مکالمه با دلش، به زیبایی و لطافت عشق اشاره میکند و آن را فراتر از هر چیز انسانی میداند، همچنین به درک عمیقتری از وجود و حقیقت اشاره میکند و از دلش میخواهد تا در این مسیر با شور و شوق حضور داشته باشد. در پایان، او به نوعی از دلش میخواهد که در برابر وصف خداوند تسلیم شود و از محدودیتهای انسانی فراتر رود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
