

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۲۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۱
سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او
گرد آن حوض همیگردی و عاشق شدهای
چون شدی غرق شکر رو همه تن میچش از او
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست
بر لب چشمه دهان مینه و خوش میکش از او
عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است
پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او
آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و تأثیرات عمیق آن بر انسان میپردازد. او بیان میکند که عاشق، با دلخوشی به معشوق، تمام وجودش را گم کرده و احساس آتش در دلش شعلهور میشود. عشق او به حدی است که مانند آب و عسل، شوری و شیرینی را تجربه میکند و خود را در این شوریدگی غرق میبیند. همچنین اشاره میکند که این عشق نه تنها احساسات جسمی را تحت تأثیر قرار میدهد، بلکه روح و جان عاشق را نیز به وجد میآورد. شمس تبریز به عنوان محور عشق و زیبایی در این شعر، نهایت تأثیرگذاری را بر دل عاشق دارد و او را به اوج لطافت و زیبایی میرساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
