

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۳۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۸
ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
پرهیز من ز چیست ز تو یار شرم تو
گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریختهست
چون گل چرا دمید ز رخسار شرم تو
من صد هزار خرقه ز سودا بدوختم
کان جمله را بسوخت به یک بار شرم تو
صافی شرم توست نهان در حجاب غیب
دردی بریخت بر رخ گلزار شرم تو
آن دل که سنگ بود ز شرم تو آب ریخت
یا رب چه کرد در دل هشیار شرم تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و شرمی که از محبوبش سرچشم میگیرد، اشاره میکند. او با وصف چهرهٔ معشوق به شکوفه و گل، به احساساتی عمیق و پرشور اشاره میکند که ناشی از نگاه اوست. در ادامه، شاعر از درد و رنجی میگوید که محبت و عشق او به معشوق ایجاد کرده و اشاره میکند که این شرم، مانند راز پنهانی در حجاب غیب نهفته است. وجود این حس قوی در دل او سبب میشود که دل سختاش نیز نرم شود و در عشق به معشوق، تغییرپذیری و شدت احساس را به تصویر میکشد. در نهایت، او با استعارههای گویایی، تأثیر عشق و شرم معشوق را بر دل و جان خویش بازگو میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
