

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۱
بوقلمون چند از انکار تو
در کف ما چند خلد خار تو
یار تو از سر فلک واقف است
پس چه بود پیش وی اسرار تو
چند بگویی که همین بار و بس
چند از این چند از این بار تو
ای ز تو بیمار حبیب و طبیب
بسته ز ناسور تو تیمار تو
خورده می غفلت و منکر شده
بوی دهانت شده اقرار تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به انکار و دوری برخی از افراد از حقیقت اشاره میکند و میگوید که اگرچه آنها از اسرار الهی غافلند، وجود یار حق در بالای آسمانها بر این اسرار واقف است. او از یار خود میخواهد که بر درد و رنج عاشقان بصیرت داشته باشد، چرا که آنها به نوعی گرفتار بیماری ناشی از غفلت هستند. در نهایت، شاعر نسبت به کسانی که به حقیقت ایمان ندارند، اشاره میکند و تأکید میکند که هر چقدر هم که انکار کنند، در نهایت بوی حقیقت و عشق به یار در دلهایشان نمایان میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
