

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۰۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۳
ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده
دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم
گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده
گلگونه چه آراید آن خاربن بد را
آن خار فرورفته در هر جگر و گرده
با تارک گل آمد موبند فروهشته
ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده
منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بین
خوش آید شب بازی لیک از سپس پرده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عمیق شدن در اندیشهها و احساساتش میپردازد و از زیباترین جلوههای دنیا و زشتیهای آن سخن میگوید. او در قعر چاهی به تصویر کشیده میشود که نماهای زشت و ناخوشایند را مشاهده میکند و به مقایسه زیبایی و زشتی میپردازد. همچنین به سرنوشت انسانهایی که در بند دنیا هستند، اشاره میکند و از جانان خود تقاضای راهنمایی میکند. شاعر در نهایت به تعبیری از سکوت و خاموشی تأکید میکند و از گفتمان بیهوده و محدودیتهای زمانه میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
