

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۰۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۴
هر روز پری زادی از سوی سراپرده
ما را و حریفان را در چرخ درآورده
صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده
عالم ز بلای او دستار کشان کرده
سالوس نتان کردن مستور نتان بودن
از دست چنین رندی سغراق رضا خورده
دی رفت سوی گوری در مرده زد او شوری
معذورم آخر من کمتر نیم از مرده
هر روز برون آید ساغر به کف و گوید
والله که بنگذارم در شهر یک افسرده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف تجربهای عاشقانه و دلبستگی شدید خود به محبوبی میپردازد که هر روز از پس پردهای نمایان میشود و همگان را مجذوب خود میکند. صوفی و عالم نیز تحت تأثیر این محبوب دچار دگرگونی و شور و حال میشوند. او از محبوب میخواهد که بر رنگ و رویش بپوشاند و از اندوه و خستگی دلش بکاهد. در ادامه، شاعر به نوعی خواستار نزدیکی و همرنگی با محبوب است و از او میخواهد تا در حریم دلش آرامش بیابد. در نهایت، شاعر آرزو دارد که شمس تبریزی، محبوبش، به دلهای ناخواستهاش آرامش بخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
