

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۶
ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
تا مرد نظر باشی نی مردم نظاره
ای عاشق الاهو ز استاره بگیر این خو
خورشید چو درتابد فانی شود استاره
آنها که قوی دستند دست تو چرا بستند
زیرا تو کنون طفلی وین عالم گهواره
چون در سخنها سفت و الارض مهادا گفت
ای میخ زمین گشته وز شهر دل آواره
ای بنده شیر تن هستی تو اسیر تن
دندان خرد بنما نعمت خور همواره
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به پرسش عاشقانه و سرنوشت انسان اشاره میکند. او به عاشق بیچاره میگوید که باید از ناموس و محدودیتها فراتر رود و به عشق الهی دست یابد. اینجا، عاشق به عنوان کودکی در گهواره دیده میشود و باید از قید و بندهای دنیوی رها شود. همچنین، به قدرت عشق و نیاز به فانی شدن در نور حقیقت اشاره میکند و تأکید میکند که اگر در مسیر عشق واقعی گام برداریم، حتی حاضریم جان خود را فدای آن کنیم. شاعر با استفاده از تمثیلها و تصویرسازی، نشان میدهد که عشق میتواند انسان را از زندان جسم آزاد کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
