

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۸
آن دم که در رباید باد از رخ تو پرده
زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده
از جنگ سوی ساز آ وز ناز و خشم بازآ
ای رختهای خود را از رخت ما نورده
ای بخت و بامرادی کاندر صبوح شادی
آن جام کیقبادی تو داده ما بخورده
اندیشه کرد سیران در هجر و گشت سکران
صافت چگونه باشد چون جان فزاست درده
تو آفتاب مایی از کوه اگر برآیی
چه جوشها برآرد این عالم فسرده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به عشق و تاثیر آن بر زندگی انسانها میپردازد. او عشق را به عنوان نیرویی زندهکننده و شفافکننده توصیف میکند که حتی میان کسالت و مرگ نیز جان و حیات میآورد. با یادآوری دوری و هجران، شاعر به سکر و غنای عشق اشاره میکند که به زندگی شیرینی و شادی میبخشد. او همچنین از زیبایی و جذابیت معشوق سخن میگوید و اثرات دلسوزی و شور درونی ناشی از عشق را به تصویر میکشد. در نهایت، شعر نشاندهنده دردی است که شاعر در مواجهه با فراق و عشق احساس میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
