

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۹۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۹
ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
هم در تو میگدازم چون از توام فسرده
گه در کفم فشاری گه زیر پا به هر غم
زیرا که مینگردد انگور نافشرده
چون نور آفتابی بر خاک ما فکندی
و آن گاه اندک اندک باز آن طرف ببرده
از روزن تن خود چون نور بازگردیم
در قرص آفتابی پاک از گناه و خرده
آن کس که قرص بیند گوید که گشت زنده
و آن کو به روزن آید گوید فلان بمرده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نوعی دوگانگی و پیوستگی بیپایان بین وجود خود و وجود محبوبش را بررسی میکند. او به تصویری از رابطهٔ نزدیک و معنوی با محبوب میپردازد و از تاثیری که محبت او بر جانش گذاشته، سخن میگوید. شاعر به زوایای مختلف وجود انسانی و جریانات رنج و شادی اشاره میکند و در نهایت، به نور و پاکی که از راه محبت شمس تبریز به دست آمده، اشاره میکند و عظمت و ارزش او را میستاید. این شعر بیانگر عشق عمیق و نیاز به حضوری روحانی است که در پس ظواهر دنیوی نهفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
