

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰
تو جان و جهانی کریما مرا
چه جان و جهان از کجا تا کجا
که جان خود چه باشد بر عاشقان
جهان خود چه باشد بر اولیا
نه بر پشت گاویست جمله زمین
که در مرغزار تو دارد چرا
در آن کاروانی که کل زمین
یکی گاوبارست و تو ره نما
در انبار فضل تو بس دانههاست
که آن نشکند زیر هفت آسیا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان اهمیت و جایگاه وجودی خداوند میپردازد و تأکید میکند که جان انسان و جهان مادی در برابر عظمت او ناچیز است. او به توصیف انبار فضل و نعمتهای خداوند اشاره میکند که هیچ نیرویی نمیتواند آن را از بین ببرد. شاعر همچنین به مفهوم فقر اشاره میکند و بیان میدارد که تنها فقرا واقعاً میتوانند وامدار محبت و سخاوت الهی باشند. در نهایت، او بر این نکته تأکید میکند که غنای حقیقی در فقر و سادگی نهفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
