

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱
نرد کف تو بردست مرا
شیر غم تو خوردست مرا
گشتم چو خلیل اندر غم تو
آتشکدهها سردست مرا
در خاک فنا ای دل بمران
کز راندن تو گردست مرا
میران فرسی در گلشن جان
کز گلشن جان وردست مرا
در شادی ما وهمی نرسد
کاین خنده گری پردهست مرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عواطف و احساسات عمیق خود پرداخته است. او به عشق و درد ناشی از آن اشاره میکند و خود را مانند خلیل (حضرت ابراهیم) در آتش غم احساس میکند. در این مسیر، با خاک فنا و مشکلات دنیوی دست و پنجه نرم میکند، اما عشق او چنان عمیق است که نمیتواند از آن برکنار بماند. همچنین، او به دوگانگی احساساتش اشاره میکند و میگوید که در درونش شادیای نمییابد، در حالی که بیرون از خودش نمایی دیگر دارد. در نهایت، تاکید میکند که در جستجوی حقیقت و رهبری، طریقت به او کمک میکند و باید از شهرت و دنیا فارغ باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
