

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۲۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۲
رخ نفسی بر رخ این مست نه
جنگ و جفا را نفسی پست نه
سیم اگر نیست به دست آورم
باده چون زر تو بر این دست نه
ای تو گشاده در هفت آسمان
دست کرم بر دل پابست نه
پیشکشم نیست به جز نیستی
نیستیم را تو لقب هست نه
هم شکننده تو هم اشکسته بند
مرهم جان بر سر اشکست نه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و وابستگی عمیق به معشوق میپردازد. او از حال و هوای خود در برابر معشوق سخن میگوید و تأکید میکند که در زندگی به جز از دست دادن خود، چیزی ندارد. در عین حال، اشاراتی به زیباییهای معشوق و ارتباط عمیق انسانی دارد و به فرار از قید و بندهای دنیوی توصیه میکند. در نهایت، شاعر در تأملی بر مفهوم هستی و نیستی، از معشوق میخواهد تا بر او رحمت کند و او را از درد و رنج آزاد کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
