

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۱
دریوزهای دارم ز تو در اقتضای آشتی
دی نکتهای فرمودهای جان را برای آشتی
جان را نشاط و دمدمه جمله مهماتش همه
کاری نمیبینم دگر الا نوای آشتی
جان خشم گیرد با کسی گردد جهانش محبسی
جان را فتد یا رب عجب با جسم رای آشتی
با غیر اگر خشمین شوی گیری سر خویش و روی
سر با تو چون خشمین شود آن گاه وای آشتی
گر دستبوس وصل تو یابد دلم در جست و جو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل دربارهی اهمیت آشتی و صلح در زندگی صحبت میکند. او با تمثیلهای گوناگون بیان میکند که خشم و کینه باعث زندانی شدن جان میشود و آشتی، شادی و نشاط را به ارمغان میآورد. او دل خود را به جستجو برای وصال و آشتی میسپارد و تأکید میکند که هر نیکی که از خود میفروشد، در واقع زیبایی آشتی را تجلی میدهد. در انتها، شاعر از خداوند میخواهد تا فضای دلش را از غم پاک کند و او را به سوی آشتی و آرامش رهنمون سازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
