

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۵۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۲
ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی
در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم
ای مطرب شیرین قدم میزن نوا تا صبحدم
گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می
نی نی رها کن نام می مستان نگر بیجام می
تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی
در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی
ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به درون دل خود مینگرد و از اثرات عشق و دیوانگی ناشی از آن سخن میگوید. او از گاهی غم و گاهی شوق میگوید و میخواهد که در این حالت از عیش و مستی لذت ببرد. همچنین دعوت به نواختن موسیقی و خنیاگری میکند تا شب را با خوشی سپری کند، و اشاره میکند که واقعیات زودگذر دنیوی تنها سایههایی هستند و حقیقت عمیقتر و باطنی وجود دارد. شاعر در نهایت بر این نکته تأکید میکند که جوانب روحانی و معنوی عشق را باید بیشتر جستجو کرد و از لذتهای ظاهری گذشت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
