

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۸۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۲
ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی
وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی
عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد
نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی
هر که اسیر سر بود دانک برون در بود
خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی
آن صنم لطیف تو گرچه که شد حریف تو
دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی
تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل مولانا به موضوع عشق و درک عمیق آن میپردازد. شاعر با به تصویر کشیدن زیباییهای بلیغ و ظاهری محبوب، به مخاطب هشدار میدهد که از ظواهر عشق و زیباییها فریب نخورد. او بیان میکند که عشق واقعی باید از درون قلب و جان انسان بجوشد و نه فقط از ظواهر. همچنین، نکتهای مهم درباره شناخت خود و محبوب مطرح میشود، چرا که فرد باید درک کند که هر دو متفاوتاند و نباید تنها به مقایسه ظاهری بپردازد. در نهایت، مولانا به اهمیت تجربه عشق حقیقی تأکید میکند که باید از درون احساس شود و نه فقط به صورت ظاهری.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
