

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۸۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۳
تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی
جان منی و یار من دولت پایدار من
باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی
یا جهت ستیز من یا جهت گریز من
وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی
عود که جود میکند بهر تو دود میکند
شیر سجود میکند چون به سگ استخوان دهی
برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من
پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
این ابیات به توصیف احساساتی عمیق در مورد عشق و بینظیر بودن معشوق است. شاعر از معشوق خود میخواهد که به او محبت کند و از درد و رنج او بکاهد، در حالی که به دیگران نعمت و شادی میدهد. او توجه معشوق به خود را همچون باغ و بهار خود میداند. شاعر همچنین به بینظیر بودن معشوق در تمام دنیا میگوید که هر کس او به آن کمترین توجهی کند، خوشبخت و شاداب خواهد بود. در نهایت، او از معشوق خود میخواهد که با لطف و توجه خود، به او زندگی و امید بدهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
