

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۱
گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
وگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی
خدایا حرمت مردان ز دنیا فارغش گردان
از آن گر فارغستی او ز پیش من چه کم بودی
نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی
مکن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی
بتا زیبا و نیکویی رها کن این گدارویی
اگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی
ز طمع آدمی باشد که خویش از وی چو بیگانه است
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان اندیشههای عرفانی و انسانی خود میپردازد. او به این نتیجه میرسد که ثروت و زیبایی واقعی در رهایی از تعلقات دنیوی است و اگر انسان از دنیا فارغ شود، هیچچیز برای او کم نخواهد بود. مولانا به زیبایی چهره محبوب اشاره میکند و میگوید اگر او همدرد و همراه باشد، درد و حسرت بیمعنا خواهد بود. او همچنین به مفهوم سرنوشت و تقدیر میپردازد و توضیح میدهد که وابستگیهای دنیوی انسان را گرفتار میکند. در نهایت، شاعر اشاره میکند که تمامی این دنیا و احساساتش دو رؤیا و خیال است و مهمتر از همه، درک این حقیقت است که وجود واقعی در رهایی از نفس و خودخواهی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
