

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۳۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۰
دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
که امشب مینویسد زی نویسد باز فردا ری
قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن
قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری
گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد
گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری
به یک رقعه جهانی را قلم بکشد کند بیسر
به یک رقعه قرانی را رهاند از بلا آری
کر و فر قلم باشد به قدر حرمت کاتب
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف قلم و نقش آن در نوشتن میپردازد و آن را به دلی تشبیه میکند که در دست دلداری ست. قلم در خدمت خالقش است و لحظاتی از زیبایی و زشتی را در خود دارد. با قدرت و توانایی نوشتن، میتواند بر زندگی انسانها تاثیر گذارد و از بلاها برهاند. شاعر به رازهایی اشاره میکند که قلم میداند، رازهای زندگی و مرضها، و در نهایت به توصیف ماهیت وجودی قلم میپردازد که همزمان شامل عقل و بیخبری است و به ترکیب ضدین و تضادهای زندگی اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
