

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۱
چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری
چو مه روی تو من باشم ز سال و مه چه اندیشی
چو شور و شوق من هستت ز شور و شر چه غم داری
چو کان نیشکر گشتی ترش رو از چه میباشی
براق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری
چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد میآری
چو بر بام فلک رفتی ز خشک و تر چه غم داری
خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوق خود میگوید که با وجود تمام غمها و چالشها، نیازی به اندوه ندارد. او با تمثیلهای مختلف به یادآوری میکند که عشق و حال و هوای مشترک آنها بر تمام مشکلات فائق میآید. شاعر از معشوق میخواهد که از تنهایی و ترس خود رها شود و به زیباییهای عشق و ارتباطشان تمرکز کند. در نهایت، او میخواهد که معشوق به آرامش درون دست یابد و از بار نگرانیها آزاد شود، چرا که عشق و دوستی قدرتمندتر از تمام ناملایمات است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
