

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۰
چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی
عسل از شیر نگریزد تو هم باید که نگریزی
اگر نالایقم جانا شوم لایق به فر تو
وگر ناچیز و معدومم بیابم از تو من چیزی
یکی قطره شود گوهر چو یابد او علف از تو
که قافی شود ذره چو دربندی و بستیزی
همه خاکیم روینده ز آب ذکر و باد دم
گلی که خندد و گرید کز او فکری بینگیزی
گلستانی کنش خندان و فرمانی به دستش ده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به توصیف رابطه عاشق و معشوق میپردازد و بار معنایی عمیقتری از درهمآمیزی عشق و شناخت را منتقل میکند. شاعر میگوید که عشق واقعی، مانند شیر و انگبین است و باید از آن فاصله نگیریم. او به وجود تداخل و تأثیرگذاری میان روح و جسم اشاره میکند و بیان میدارد که هر کس باید با ایمان و عشق به سرنوشت خود بپردازد. همچنین، شاعر به زیباییهای طبیعی و نمادهای زندگی اشاره میکند و بیانگر این است که در هر حالتی، عشق و وصل به معشوق باید در اولویت قرار گیرد. او در انتها به جستجوی معانی دروننفس و پرهیز از superficiality اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
