

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۸
ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
یک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری
ای روی تو چون آتش وی بوی تو چون گل خَوش
یا رب که چه رو داری یا رب که چه بو داری
در پیش دو چشم من پیوسته خیال تو
خوش خواب که میبینم در حالت بیداری
دل را چو خیال تو بنوازد مسکین دل
در پوست نمیگنجد از لذت دلداری
قرص قمرت گویم نور بصرت گویم
جان دگرت گویم یا صحت بیماری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و از حال و هوای دل، عشق و اشتیاق سخن میگوید. او از جذابیت چهره و بوی دلانگیز معشوقش مینویسد و حسرت دیدار او را در دل دارد. شاعر همچنین به دلتنگی و ناتوانی خود در تحمل این عشق اشاره میکند و در عین حال، امید به وصال را از دست نمیدهد. او در پایان به مخاطب یادآوری میکند که نباید از عشق ناامید شود و باید با قلبی پر از شور و شوق به آن نگاه کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
